|
قاصدک ، هان چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما، اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیّاری - باری برو آنا که بوَد چشمی و گوشی با کس قاصدک!
قاصدک تجربه های همه تلخ قاصدک ! هان، ولی... با توام، آی کجا رفتی؟ آی.... راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ قاصدک!
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 15:47 توسط فانی |
ساده نبود گذشتن از تو برام ساده نبود كوچ تو از لحظه هام ساده نبود قصه بي تو بودن ساده نبود هق هق شب گريهام چه ساده دل بريدي،اشك منو نديدي خطي رو خاطرات قشنگمون كشيدي اما به انتظار برگشتنت مي مونم شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 10:21 توسط فانی |
كمي مرا نگاه كن كمي مرا نگاه كن كه پر نياز عطر تو چه عاشقانه مي تكم بگو كدوم ياس سفيد به خلوت بوسه رسيد بگو نگاه تو چي داشت كه از شبم خواب پريد طروات حضور تو سايه انتظار من محبوبه شبم بيا بغض مرا قدم بزن
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 16:33 توسط فانی |
دنياي اين روزهاي من همقد تن پوشم شده آنقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده دنياي اين روزهاي من درگير تنهايم شده تنها مدارا ميكنيم دنيا عجب جايي شده هر شب تو روياي خودم آغوشت رو تن ميكنم
آينده اين خونه رو با شمع روشن مي كنم در حسرت فرداي تو تقويمم رو پر ميكنم هر روز اين تنهايي رو فردا تصور ميكنم همسنگ اين روزهاي من تلخ و شب و تاريك نيست اينجا بجز دوري تو چيزي به من نزديك نيست
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 4:21 توسط فانی |
الهـي باز آمديم با دو دست تهي چه باشد اگر مرحمي بر خستگان نهي الهـي گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني الهـي هر دلشده اي با ياري و غمگساري و من بي يار و غريبم
الهـي چراغ دل مريداني و انس جان غريباني، كريما آسايش سينه محباني و نهايت همت قاصداني الهـي جرم من زير حلم تو پنهان است و تو پرده عفو خود بر من گستران الهـي اين چيست كه با دوستان خود را كردي كه هر كه ايشان را جست ترا يافت و تا ترا نديد ايشان را نشناخت الهـي عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم الهـي بر تارك ما خاك خجالت نثار مكن و ما را به بلاي خود گرفتار مكن الهـي چون به تو بنگريم شاهيم و تاج بر سر وچون بخود تگريم خاكيم و از خاك كمتر الهـي هر كس تو را شناخت هرچه غير تو بود بينداخت خواجه عبدالله انصاری + نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 2:12 توسط فانی |
امشب به سوگ آرزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم امشب شمع حسرت آرزوهای بر باد رفته ام، ذره ذره آب می شود امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه پوشیده ام ،
کسی برای عرض تسلیت به خانه دلم می آمد ، كاش امشب تو بودی و دلداری ام می دادی و دفترآرزوهایم را ورق می زدی ، اما افسوس که تو نیستی و ...ووقتی تو نیستی... یک دقیقه سکوت يك دقيقه سكوت به احترام تمام لحظات از دست رفته...به یاده اونایی که دوستشون داشتیم والان... به یاده تمام گلهایی که نفهمیده لگد کردیم و به یاده... يك دقيقه سكوت + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 22:43 توسط فانی |
|